شب... پیاده ای قدم می زد
آشفته .... پریشانی اش را ورق می زد
نفس ... نبود هیچ هوایی برای زیستن
اشک ... بی هیچ بهانه ای برای گریستن
مهتاب خندید و رفت
و من از ناتوانی خویش و دوری تو آشفته ام
ماندنت محال است و نماندنت بی پروا بگویم که نشدنی است
تا برایت
از روزگارم بگویم
هرچند میدانی
چیزی ندارم که بگویم
به ثانیه هایی که
در پی ثانیه دیگر از بین میروند
روزگار
به خود هم رحم نمیکد
با کوله بار سنگین خاطره هایش
بر دوش های نحیفش
دیگر معکوس میشمرد
و بوق های انتظار
اخرین اخطار ها را میزدند
تا انفجار و رهایی
که
الو ......................................
الو سلام
وقتی رفت که احتیاجش داشتم
پايان عشق نيست
انگار
لطيف ترين غم دنياست
حظور كسي رو حس كني
اما
كنارش نباشي
چه قریبانه
با خود خلوت کرده ام
اینجایم
اما بی تو
همونجوریکه یه مدت .........مشکی مینوشت
خیلی دلم براش تنگ شده
کاش الان پیشم بود
کاش... کاش... کش
خیلی می خواستم یه متنی بنویسم که در خور تو باشه،
با قلمی که گنجایش اسم بزرگت رو داشته باشه!
ولی قلم من لیاقت نوشتن اسمت رو نداره.
قلب کوچیک من همیشه جایگاه خاطرات بزرگ تو خواهد بود!
عزیزم جشن میلادت مبارک
منو اون سوی جشن دل نذاری...!
بهتر از هر کسی تو ظرافت های روح منو کشف کردی،چیزایی که برای خودم کمترین اهمیت
رو داراست یا انقدر پیش پاافتاده است که بهش توجه نکردم.
آره،من گذشته رو خیلی دوست دارم و حتما غافلم از اینکه این آینده است که گذشته م رو
می سازه و حتی اگه آینده رو ندید بگیرم این حاله که گذشته م رو می سازه.
ولی به هر حال فکر می کنم تو یادت رفته که آدمیزاد با خاطراتش زنده است و از بین زمان ها
ولی باز اون صدات
به همریخت همه دنیامو
هر دوستت دارم که میگویم
به چه معناست...
بد ترین شب زندگیم بود
شب اشنایی با تو
...
در دلم بودکه ادم شوم
ولی
حیف که
نگذاشتند
دوستانی که به شنیدن دکلمه علاقه دارن میتونن توی وبلاگ اخرین مــــــــــــرداب دکلمه های قشنگی رو دانلود کنند
از این به بعد میخوام مطالب (شعر های) دفتر خاترات یه دوست رو بزارم تو وبم
پس لز این به بعد هیچ کدوم از مطالب و یا شعر هایی که میزارم از خودم نیست
طبق معمول نظرات شما دوستان هم تایید نمیشه و برای خودم میمونه
با تشکر
از این همه تنهایی
از این همه بغض
از این همه هق هق
از این همه
(سکوت شب)
یک نفر
از سایه ها باز خواهد گشت
کسی که لبهایش با
ترانه ای تاریک زخم پر پر میزند
برای گریه های شبانه ام
یا تو بیا
مرا ارام ساز
یا من میروم
از این خانه ی بارانی
تا ثانیه های بی انتها ....
میخواهم از عشق تو سیراب شوم
در اوج لحظه ی بودن تو
در اینه به نــامــردی گرفتنــد
سحر را من در اغوش تو دیدم
مرا به جرم شب گردی گرفتند
دلتنگ کسی که خود دلتنگ دیگریست
برای دختر یخی
سلام
میخواستم این بار هم با یه شعر شروع کنم
ولی هر کاری کردم نتونستم یه شعر بگم که تو اون
از خدا گلگی کنم
ولی اینجوری راحت تر میشه با خدا حرف زد
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
فقط از خدا میرسم اخه خدایا چرا
همین نه بیشتر
همه میدونمیم که تو جر خوبی بنده هات هیچ چیز دیگه ای نمیخوای
میدونیم اگه کسی میاد یا که میره از روی قانونش بوده این اومدن و رفتن
میدونیم سر وقت میایم و سر وقتشم باید برم نه یک ثانیه پس نه پیش
وای با این حال فکر کنم گلگی کردن کار مسخره ای باشه نه؟
خدایا شکرت
راضیم به رضات
دنیا به بطالت ابستن شده
و ظلم را زاییده است
از روح تو به کجا بگریزم؟
و از حضور تو کجا بروم؟
اگر بالهای باد سحر را بگیرم
و در اقصای دریا ساکن شوم
در انجا نیز سنگینی دست تو بر من است
مرا باده ی سرگردانی نوشانده ای
چه مهیب است کارهای تو
چه مهیب است کارهای تو
...............
شب... پیاده ای قدم می زد
آشفته .... پریشانی اش را ورق می زد
نفس ... نبود هیچ هوایی برای زیستن
اشک ... بی هیچ بهانه ای برای گریستن
مهتاب خندید و رفت
و من از ناتوانی خویش و دوری تو آشفته ام
ماندنت محال است و نماندنت بی پروا بگویم که نشدنی است